|
به حسّت بستگی داره...هوای حال امروزت می دانم خطاکارم اما خداحافظ گذشته ی زیبایم ...
| ||
|
سلام همیشه یه غمی بوده تو صدام،هیچ کس نمی فهمه اونو حتی از نگام... لبخند می زنم واسه پنهون کردن دردام... واسه اینکه هیچ کس نفهمه چه قدر تو این دنیا تنهام... اگه یه روز دلت شکست،بدون هنوز خدایی هست. همون خدا که آشناست،یه گوشه ای همین جاهاست منم شده مثل خودت،بهم بگو هر چی هست تو دلت... خوش اومدی به اینجا... ساده ،با غم ،بی دلیل،بگو درد دلاتو مستقیم...
توجه! لطفا صفحه را با مرورگر explorer باز نمایید. [ دوشنبه 1390/03/30 ] [ 14:5 ] [ زهرا کریمی ]
سلام دوستای خوبم.بازم اومدم راستش من روز پنج شنبه شدم ۱۷ سال و ۹ماه و ۱۷ روزه وسط درس خوندن خیلی اتفاقی به سرم زد واسه روز مادر شعر بگم برای مادرم. خودم که خیلی خوشم اومد.مامانمم همینطور. شمااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روز مادر مبارک
نه ماه گذشت نه سال گذشت هشت سال و هفده روز دیگر هم گذشت و اکنون هفده سال و نه ماه و هفده روزه شده ام از سال ها که بگذریم... روز ها هم که در حال رفتنند! اما آن نه ماه... چگونه از آن بگذرم؟ از لگدهای وقت و بیگاه از بیداری های شب تا صبح گاه... تا کجا درد را تجربه کردی؟ که حتی یکبار هم به رویم نیاوردی... تو یک مرد بودی مردی در لباس زنانگی... زندگی با "زن" شروع شد کلمه ای با نام تو... میدانم،هرچه بگویم بیش از آنی با این حال حرف های نه ماهگیم تقدیم تو... [ شنبه 1391/02/23 ] [ 20:34 ] [ زهرا کریمی ]
سلاااااااااااااااام وااااااااااااااااااای سلااااااااااااااااااااااام از بهمن نیومده بودم تو وبلاگم وااااااااااااااااااااااااای 1 ماه و نیمه دیگه کنکوره و من پر از استرس کلی واستون شعر گفتم که بعد کنکور همه رو واستون up میکنم برام دعا کنید دوستون دااااااااااااااااااااااااااارم یه عالمه و یه ترانه ار خودم تقدیمتون: خوب من از تو نوشتن کار هر روز و شبامه باید این عشقو بفهمی،حرفی که توی نگامه باید از دستای خستم،دست فاصله جدا شه میمیرم اگه به جز من کسی عاشق تو باشه
[ یکشنبه 1391/02/17 ] [ 22:55 ] [ زهرا کریمی ]
از دوست داشتن ها باید گذشت
قدم هایی که مسیر را گم کرده اند...
خدا با ماست...تو با او هستی یا نه،نمیدانم... [ جمعه 1390/11/14 ] [ 19:46 ] [ زهرا کریمی ]
این همه خواندی و نتیجه نداد،یکبار این نوشته را بخوان بلکه نتیجه داد!!!
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.کلی دلم براتون تنگ شده بود دوستای بی معرفت که سالی یبار هم حال ما رو نمیپرسید!چه برسه بیاید اینجا و ... داشتم واسه خودم چایی میریختم که خواهرم انگشتای دستم رو دید و گفت اینا چیه روش نوشتی؟ گفتم:شماره تناوب های جدول مندلیف!!! گفت:وا!این مدلیشو دیگه ندیده بودیم!!! گفتم:حالا که با چشم مبارک مشاهده فرمودید! البته من حاضر جواب نیستم مگر در شرایط خاص! مثل مثالی معروف از خودم:با پول میشه قیافه ساخت،ولی با قیافه نمیشه پول ساخت!مگر از راه های خاص!!! امروز 27/10/90 هست.دقیقاً 156 یا 157 روز مونده به کنکور سراسری! داشتم شیمی سال دوم رو میخوندم!فصل 1 و 2. درس شیرینیه اگه...!اون موقع ها که معلم درس میداد هیچی حالیم نمیشد از این اربیتال و s ,p,d,f! الان که با دقت میخونم آرزو میکردم کاش سال دوم دبیرستان بودم تا نمره 20 بگیرم تو شیمی! البته آرزو بر جوانان عیب نیست!!! هرچند ما که دیگه پیر شدیم!از بس سرمونو کردیم تو کتاب و گردن درد و کمر درد و ... گرفتیم. امروز آخرین امتحانمم دادم!ادبیات!واقعآ جذاب و شیرینه...!از بس شعر داریم نمیدونم کدوم آثارو حفظ کنم.!!! دکترغلامحسین یوسفی:چت بده!!! و... اول آثارو بچسبونید به هم و ... من تا چند وقت پیش خیلی نا امید بودم،گفتم اونقدر زرنگتر از من هست که جایی واسه من تو کنکور سراسری نمیمونه.اما الان دیگه این فکرارو نمیکنم و یه سره دارم تلاش خودمو میکنم.از خیر تفریح و موبایل و این چیزا گذشتم و ... دوستای کنکوریه من،تو هر رشته ای که هستید بدونید شما به اندازه ی کافی فرصت دارید واسه کنکور،حتی اگه از همین الان شروع کنید،حتی اگه گرد و خاک نشسته رو کتاباتون... فقط یه کمک میکنم به موفقیت شما.روز 5شنبه،ساعت 12(24) شب که شد و وارد روز جمعه شدیم،رادیو رو روشن کنید و موج MHZ 106 )رادیو فرهنگ) رو بگیرید.اگه بهم اعتماد دارید،هر شب جمعه ساعت 12 تا 3 (بامداد)اون برنامه رو گوش کنید تا دلیل امیدواری منو بفهمید. واسه منم یه دعای کوچیک کنید تا تو اون رشته ای که دوست دارم و همون دانشگاه که آرزومه قبول شم،قبول بشم... راستی یه نکته واسه شیمی2: ترتیب طول موج و امواج الکترو مغناطیسی: رادیو موج سرخشو مرئی کرد،منم یه جیغ بنفش کشیدم که آهای آقای X بیا که گاومون زایید،آخه طول موج رادیو داره کم میشه.!(خودتون دیگه میفهمید چی به چیه!) (با تشکر از استاد بزرگم،آقای رضا یزدانی.)
[ یکشنبه 1390/11/02 ] [ 22:51 ] [ زهرا کریمی ]
یا بلگفا با من مشکل داره یا...
هربار که میام قالبمو پاک کرده... همه چی!!! عیب نداره!تو این دنیا همه با ما سر جنگ دارن! فکر نکنم حالا حالاها دیگه اینجا پیدام بشه که با تو هم بجنگم! فعلاً جای دیگه،کارای مهمتر دیگه ای دارم... دوستای خوبم خیلی دوستون دارم،اما از اونجا که پشت کنکوریم امسال باید دوره خیلی چیزارو خط بکشم تا به همونی که دورش خط کشیدم برسم!!! یه واقعیته... برام دعا کنید.هرکسی که این مطلب رو می خونه... برمیگردم... چیزی نبوده تا جنگ نهایی... به امید اون روز که با موفقیت برگردم... [ یکشنبه 1390/09/20 ] [ 22:30 ] [ زهرا کریمی ]
به دنبال تو میگردم... خداونداکجا هستی در این دنیای بی احساس به شیر خشک یک بچه پدر باید شود محتاج؟ چه میدانم ز امروزم چه تقدیری به سر داری! جهنم را چشانم دید چه وعده ها به ما دادی! همه مردم این شهرم به من گویند یک کافر گناهم گفتن غمهاست نباید باشد این نادر... خدایا هر کجا هستی بدان یادم به یادت بود من از تقدیر خود خستم چه میشد غصه ها کم بود؟ اگر کافر شدم اینبار ز گفت و گوی این رازم به است کافر شدن یکبار شنیدی درد این سازم...
[ یکشنبه 1390/09/20 ] [ 22:14 ] [ زهرا کریمی ]
سوز مادر...
یار دیرینه دلم گرفته است امشب اینجا چه عجیب کل آسمان ز گریه های من شکسته است... حرف جان سوز مرا قصه ی این جاده را گریه های بچه را کس نفهمید به جز خالق من آن که دانست جگر گوشه ی من ز قدم های خودش رسوا شد عاشق یکباره ی دنیا شد یار دیرینه دلم گرفته است خوش به حالت که خیالت راحت است غم نداری چو من آزرده دل که بمانی تنها از کار دل آن خدایی که به من رسم وفا می آموخت کاش یه بار به غصه های من می آموخت که همین دنیا ز من بیزار است کودک سی ساله ام در پی این آزار است... یار دیرینه خاطراتم خیس شد زیر بارانِ خدا کاش میماندی،نمیشدی جدا مرحبا بر دل ابری هوا که دلش رنجید از تقدیر ما [ شنبه 1390/08/07 ] [ 20:28 ] [ زهرا کریمی ]
حرفهای دلم...
امشب [ پنجشنبه 1390/07/28 ] [ 21:37 ] [ زهرا کریمی ]
فصل پاییزم مرا دیوانه کرد
بوی مهر از کوچه های بی کسی در کنار پنجره گلدان های اطلسی چشم به راه با یک بغل دلواپسی شد سرآغازی برای مونسی *** نوجوانی بودم و آشفته دل در پی افکاری بس آزرده دل دوستانم آدمان ساده دل از محبت هایشان شد خام دل *** از قرار دوره ی ما پایان نداشت دل ما از دوستان باکی نداشت با خدای ما کسی کاری نداشت *** این چنین شد روزگار ما سپر در بلندای زمانه بال و پر شد نصیب آدمان تیز پر *** در خیالم عاشقی بیهوده بود قلب ما در حال جنگ با عقل بود لیلی چون افسانه ای بی رنگ بود بس که مجنون در پی نیرنگ بود *** این چنین شد سرنوشت عاشقان در همین دنیا که بود ازآنمان *** عشق را این گونه مردم ساختند در همین پاییز به هم دل باختند ماه ها نیز به هم می تاختند *** آذر آبان را به یاد خود سپرد بهمن آذر را به دید دی ببرد در میان اسفند ما از درد مرد *** شد تمام این قصه ی بی سر وته نمره ی این شعر ما نیز شد ده! [ یکشنبه 1390/07/10 ] [ 22:25 ] [ زهرا کریمی ]
|
||
| [ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin] | ||